زمزمه
برای همدردی با لحظاتم مینویسم، برای انچه لحظاتم ازمن میخواهند ونمیتوانم بدست آورم و برای آنچه خواستند و ازدست دادم برای دالان تاریک ذهنی که از تردید و تزلزل واژه
فرمایان گنگ ماند وبرای چشمهایی که بر دار خیانت همرزمش برای
همیشه نگران ماند برای پشیمانی از بی سرانجامی راههای رفته، که هر ثانیه اش تکرار پرسشی بی پاسخ است؛ مینویسم برای لحظه های سلاخی لذت در مسلخ
ناکامی عقیده وبرای تشنج عضلات اعصاب در خاموشی ابدی یک فکر. برای همدردی با تن پرنیاز تنهایی های یک اندیشه
مینویسم؛ برای حبس زندگی درزندان آرمانی جوان، که اکنون دستان تقیه درمیدان ستیز او را به دار می آویزد.. (قاضی) مردمی که فقر سیاسی و فرهنگی گریبان گیرشان میشود، نفوذ استبداد سردمداران بر آنان استوار می گردد. از آن خطرناک تر ، قوت گرفتن اعتقادات دینی در اذهان عام است. این توهم فرصت اندیشیدن به آنچه مصلحت ایشان است را می گیرد. دین باوری و داشتن دیدگاه ارزشی نسبت به پارامتر های مذهبی، در پس ناآگاهی و عدم تعقل و تعصبات جاهلانه ی توارثی در مورد آنها، دستاوردش ، ایستایی زندگی ،عقب ماندگی علمی و فرهنگی در مقیاس ملی،جنسیت گرایی، حذف یا سلب بخشی از حق مشارکت زنان در عرصه ی علمی - اموزشی و فعالیتهای اجتماعی، اشغال پست های کلیدی و حساس ، توسط نیروهای غیر بومی... است. و این آناتومیِ بدقواره یِ ناتمامِ یک بافت شهری متمدن است... (قاضی) آمدنت مژده ای است زندگی را انگار همه ی احساس هایِ خوب، تمامِ خود را در نگاه تو نقش می زند تو احساس خوبِ منی! بهار من از حضور تو رنگ میگیرد و جوانه می زند ریشه ی زیستن در فکرم دوباره آن یاغی خواهم شد که به بلندای بالای تو پناه می برد... (قاضی)
تو را با چشم هاش نفس کشیده؟ آنقدر نگاهت می کنم که نفس هام به شماره بیفتد بانوی زیبای من! جوری که از خودت فرار کنی و جایی جز اغوش من
نداشته باشی. (استاد معروفی عزیز.....)
دلم نلرزید ، حتی غمگین هم نشدم از همان روز که همه چیز بینمان تمام شد بودن و نبودنت هم برایم یکی شد نه اینکه به تو بی تفاوت باشم، نه! دوست داشتنت که همیشه گی ست دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی؟ فقط... می ماند کمبود دستانت برای لمس کمی خوشبختی (قاضی)
آقای احمدینژاد در پيامی به مناسبت درگذشت همتای ونزوئلايی خود
گفته است که «هوگو چاوز نماد و ميراثدار همه شجاعان و مبارزان وانقلابيون
در تاريخ پر افتخار و البته غمبار آمريکای لاتين و تجلی روح آزادگی مردم
مظلوم اين ديار...است.» رييس جمهوری اسلامی ايران در پيام تسليت خود، هوگو چاوز را «شهید راه خدمت
به ملت ونزوئلا و پاسداری از ارزشهای انسانی و انقلابی» دانسته و گفته
است: «اطمينان دارم که روح آسمانی و انديشه پاک او هر روز و در افقی بالاتر
در دل و جان تک تک مردم آمريکای لاتين و ونزوئلا و همه ملت های عالم و با
درخششی بيشتر طلوع میکند.»
اقای
چاوز در فاصله سال های ۱۹۹۹ تا زمان اعلام خبر مرگ وی در روز سه شنبه، ۱۳
بار از ايران ديدار و محمود احمدی نژاد نيز از سال ۱۳۸۴ شش بار به ونزوئلا
سفر کرده بود.
با وجود این فاصله ها صداقت حرف های شیرنت که یادم می آید بدجور اوقاتم تلخ می شود این همه آدم که ادعای راست گویی شان می آید، چه می شد تو هم کمی دروغ گو بودی تا زودتر فراموش شوی؟ (قاضی)
از بند وا رهند کسانی که برده اند بهروزتر زیند کسانی که زنده اند.... ( ا.ط )
طناب برای دار زدنت باریک است شرح دلدادگی ِ" قناری و سلاخ" داستانی سیاسی ولی رمانتیک است اگر ز هر امید چراغی افــــروزی بازهم روزهای حادثه تاریک است مثل یک شعر که با مطلعی از درد از هر کرانه که بخوانیش تراژیک است قد غزل گاه به قد ِ قامت یک بیت کوتاه، ولی زیرکانه ترین تاکتیک است می گرییم، خنده مان می اید از گریه روحمان از اینهمه اجبار تحریک است سرخوشی و خنده های جنون آمیز اقتضای ِ زمان ِ نسل مانیک است ازنخ تسبیح رسن گرچه می بافند پاسخ این ریسمان ِ پاره شلیک است (قاضی)
سرانجام در سوم اکتبر همان سال در مراسم معارفه ی کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا که از تلویزیون پخش می شد، کاسترو در حضور همسر گوارا و فرزندانش نامه ای را خواند که در آوریل از چه دریافت کرده بود و زمان افشای متن آن را به خود کاسترو واگذار کرده بود. علت تعلل او در افشای متن نامه حفظ امنیت گوارا بود و به همان دلیل هم محل جغرافیایی حضور او را اعلام نکرد. هاوانا سال کشاورزی فیدل دراین لحظه خیلی چیزها را به یاد می اورم- زمانی که تو را در خانه ی ماریا آنتونیا دیدم، زمانی که توصیه کردی همراهیت کنم و همه ی هیجان و تنش مربوط به تدارکات. یک روز آمدند و پرسیدند اگر مردید به چه کسی خبر بدهیم و امکان وقوع آن ما را تکان داد. بعدها فهمیدیم که اگر انقلاب ، انقلاب باشد امکان کشته شدن هست، یکی می میرد و یکی می ماند. بسیاری از رفقای ما در راه پیروزی به خاک غلتیدند. امروز همه چیز رنگ و بوی آرامتری دارد زیرا ما پخته تر شده ایم ، اما حوادث تکرار می شوند. احساس می کنم بخشی از دینم را به انقلاب کوبا ادا کردم،بخشی که مرا با آن و سرزمین کوبا پیوند میداد. حالا هم از تو خداحافظی می کنم، از همه ی رفقا و از مردم شما که حالا مردم من هستند. از همه ی پست های خود در رهبری حزب، وزارت و رده های فرماندهی استعفا می دهم وترک تابعیت کوباییم را اعلام می دارم. هیچ پیوند حقوقی مرا به کوبا مربوط نمی کند. یگانه پیوند سرشتی متفاوت دارد - آن پیوند ربطی به انتصاب و انفصال ندارد. به زندگی گذشته ام که نگاه می کنم، ایمان دارم که در راه پیروزی انقلاب با تمام وجود تلاش کردم. تنها ضعف من این بوده که از نخستین لحظات شروع کار در سیراماسترا به تو اعتماد نکردم و نتوانستم به شایسته گی هایت در مقام رهبر و انقلابی انطور که باید پی ببرم. روزهای باشکوهی را از سر گذرانده ام، احساس غرور می کنم که در روزگار نه چندان خوش بحرانی و اندوه بار کارائیب در کنار مردم خودم بوده ام. کمتر رهبری را دیده ام که سرزنده گی تو را در آن روز ها داشته باشد و مفتخرم که بی هیچ تردیدی از تو پیروی کرده ام و راهم با تو یکی بوده و همراه با تو بوده ام و شیوه ی تفکر و اصول و استقبال از خطر را از تو اموخته ام. سایر ملل جهان یاری من حقیر را می طلبند. من می توانم کاری را بکنم که تو به واسطه ی مسئولیت دولت کوبا نمی توانی و زمان ان رسیده که باهم وداع کنیم. باید بدانی که این کار را با آمیزه ای از اندوه و شادمانی انجام می دهم. به عنوان کسی که سهمی در پی افکندن این بنا داشته عزیزترین کسانم را به شما می سپارم. مردمی را ترک می گویم که مرا چون پسر خویش عزیز داشتند. این بخشی از روان مرا پریشان می کند. ایمانی را که تو به من اموخته ایی با خود به جبهه های نبرد تازه می برم، روح انقلابی مردم خودم را احساس انجام وظیفه ی مقدس مبارزه علیه امپریالیسم، هرجا که باشد. همین منشاء قدرت است.قدرتی که بر هر زخمی مرهم می گذارد. بار دیگر اعلان می کنم که کوبا هیچ مسئولیتی در قبال من ندارد جز الگویی که از آن گرفتم. اگر آخرین ساعات زندگیم زیر آسمان جایی دیگر باشد درآن لحظه به این مردم و به ویژه به تو فکر خواهم کرد. سپاسگزار درسهایی هستم که از تو آموخته ام و می کوشم تا اخر وفادار بمانم. هویت من همرا با سیاست خارجی انقلابمان مشخص می شد و همچنان خواهد ماند و هرجا که باشم مسئولیت انقلابی کوبایی بودن را یدک خواهم کشید و رفتاری در خورِ آن خواهم داشت. از این که چیزی یرای فرزندانم و همسرم نگذاشته ام ناراحت نیستم، به واقع خوشحالم و می دانم که دولت آن ها را تآمین خواهد کرد تا زندگی شان بگذرد و بتوانند درس بخوانند و به همین دلیل چیزی برای آنها طلب نمی کنم. حرف های ناگفته بسیاری دارم که برای تو و مردم مان بگویم، اما گمان نمیکنم ضرورتی داشته باشد. کلمات از بیان آنچه در دل دارم عاجزند و سیاه کردن کاغذ هم فایده ای ندارد. آستا بیکتوریا سیامپره! [ پیش به سوی پیروزی] پاتریا او موئرته! [ مرگ یا وطن] با همه ی شور انقلابی ام تورا در آغوش می کشم. " چه "
عاقبت هم راهم را گم کردم هم تو را! (قاضی)
ولادیمیر ولادیمیروویچ مایاکوفسکی، ( ژوئیه 1893_ 14 آوریل 1930) شاعر درام نویس فوتوریست (آینده گرای) انقلابی روسی بود که مجموعه آثار هنري اش میراث ادبیِ جنبشی طبقاتی و انقلاب پرولتری شوروی بود. او
از سن ۱۴ سالگی به عضویت حزب بلشویک درآمد و به فعالیت هنری-سیاسی برای
نشر افکار و آثارش روی آورد. مایاکوفسکی به عنوان یکی از نوابغ هنر شوروی و
از پیشگامان مکتب فوتوریسم
روس است،مکتبی که میخواست با ساختن واژه های نو وبهره گیری از ادبیات
سوسیالیستی که دستاورد انقلاب کمونیستی بود،در شعر انقلاب کند. او از اشعار کلاسیک لذت میبرد اما بندهٔ آنها نمیشد. او
میگفت: هنر باید با زندگی درآمیخته بشود، یا باید در هم آمیخته شود یا
باید نابود شود. استالین پس
از مرگ مایاکوفسکی و در پاسخ نامهی معشوقهاش
لی لی بریک، او را «بزرگترین شاعر انقلابی
شوروی» نامید. آقای کیان را بخوانید:
و تاریخ های رفته تکرار حالا می شود سرنوشت را قاطعانه پیش بینی کرد: تناسخ "تو" در ضمیر هر "او" (قاضی)
درابتدای پیروزی انقلاب اکتبر 1917 در روسیه مبارزه و بحث های شدیدی میان مکاتب وتشکل های ادبی درمورد چگونگی ادبیات شوروی و ارزش ها و ملاک های آن آغازشد. ادامه این بحث های طولانی موجب شد که شخص لنین وارد عرصه شده و دستگاه ایدئولوژی حزب کمونیست، ادبیات را به سه گروه تقسیم کند: 1.ادبیات بورژوازی 2.ادبیات نیمه بورژوازی 3.ادبیات کارگری گیج ایستاده ام میان آدمها ذره ذره باورم شده است انقضای شعار "می توانم " را آوار می شود به روی سرم واژه گم می شوم از چشمهای بیداری خیال می کنم که من چنان چون قبل می ترسم از اینکه "تو دوستم داری" رو به راه نیست حال هر دو مان و تو می روی سمتی که "رو به راه منی" رو به سمت ویرانه است این راه تلخ است و باید که باورش بکنی... (قاضی) استفراغ کلمات ناخوش بر صورت و دست و دامنی از فکری مسموم که منم (وارث دردهای مزمن توده ای،) بر دستی خائن که تویی تا اینگونه با بشارتی نو، به جهالتی کهن سپرده شدم ومیان قومی از بشارت پیشگان، به آیین ارتداد خدایان مومن گشتم... (قاضی) هنگامی که سخن از نیچه به میان می اید، نمیتوان تاثیر وی بر روانشناسی و فلسفه و شاخه های گوناگون علوم انسانی و فرهنگ جدید غرب را نادیده گرفت. نیچه دوران طلایی مغرب زمین را یونان سده ی پنجم و ششم پیش از میلاد (دیونیزوسی) ، ودوران بعد از ظهور سقراط ( آپولونی )را دوران انحطاط و افول غرب میداند و معتقداست که اروپا باید از روح یونان قبل از سقراط پیروی میکرد. علت این اعتقاداین بود که نیچه تمامی ویژگیهای فرهنگی سالم را که برای فرهنگ غرب ارزومند بود در یونان باستان متحقق میدید. به باور او مردم زیرک یونان روح بی رحم و تراژیک زندگی وهستی را دریافته واگاهانه به ان آری گفته بودند. روح سرخوشی و ازادگی را دریافته بودند و مهمتراینکه بهنگام به فلسفه پرداخته اند یعنی در اوج پختگی اندیشه، نه در تیره روزی.انها از اندیشه و فرهنگ ملل دیگر سود جسته و الگوهای اصلی اندیشه فلسفی را ساخته بودند. آری گویی یونانیان بیش ازهمه نیچه را مجذوب ساخته بود... به دید نیچه با غلبه عنصر اپولونی بر روح دیونیزوسی، وجد و سرور واحساس زندگی را تباه میسازد. با گذشت زمان نیچه دین مسیحیت را دشمن دیگر دیونیزوس می یابد زیرا مسیحیت و اخلاق مسیحی را دارای نیروی ضد زندگی می دانست. او در جای دیگر مسیحیت و الکل را دو مخدر بزرگ اروپایی، و اخلاق مسیحی را رواج دهنده ضعف و پستی و نابودکننده خواست قدرت ارزیابی میکند. نیچه مسیحیت رابسط همان یهودیت و ساخته دست یهودیان میداند و اعتقاد دارد یهودیان خود دارای انرژی حیات بوده و مایلند دیگران را ضعیف وپست سازند تابتوانند قوی تر شوند. نیچه بروز نیست انگاری( نیهیلیسم) را در غرب تاحدودی برامده از اموزه های مسیحیت میداند زیرا اخلاق مسیحی سوق دهنده به سوی سستی و انکار نیروی طبیعی زندگی است. برای او نیست انگاری اروپایی ریشه در یهودیت و دین مسیح دارد. نیچه نخستین کسی بود که دریافت ایمان مسیحی تا چه اندازه از مغرب زمین رخت بربسته است.از این رو بود که کلام معروفش را گفت کلامی که تکان دهنده فرهنگ غرب شد: " خدا مرده است! " قصد نیچه از گفتن این کلام تنها بیان الحاد نبود، زیرا دراین صورت باید از نبودن خدا سخن میگفت بلکه منظور او دقیقا این است که خدای مسیحیت مرده است بنابراین تمام نظام اخلاقی و ارزشی مسیحیت و غرب به همراه مرگ خدای خود، محکوم به فرو ریختن هستند. " خدا مرده است" نیچه دعوتی برای واژگونی تمامی ارزشهای غربی و افرینش ارزشهای نو بود. متفکران غربی دیگری نظیر شوپنهاوئر نیزبودند که ایمان خود به مسیحیت و مذهب رااز دست داده بودند. او میگفت: " دین در سده ی نوزدهم کما بیش مرده است." و همچنین بیان هاینه که: " این بار دیگر خود یهوه ی پیر آماده ی مرگ میشود... زانو بزنید میخواهند آیین های مقدس را برای خدایی در حال مرگ برگزار کنند." پاییز آمدست که خود را ببارمت پاییز لفظ دیگر " من دوست دارمت" بر باد میدهم همه ی بود خویش را یعنی تو را به دست خودت می سپارمت باران بشو، ببار به کاغذ ، سخن بگو وقتی که در میان خودم می فشارمت پایان تو رسیده گل کاغذی من حتی اگر خاک شوم تا بکارمت اصرار میکنی که مرا زودتر بگو گاهی چنان سریع که جا میگذارمت پاییز من، عزیز غم انگیز برگریز یک روز میرسم و تو را می بهارمت! (سید مهدی موسوی) آمدی یادت نیست قرارمان؟ " دیدار به قیامت " صدایم زدی؟! نه، میدانم ! فریاد بلند نگاهت بود که صدایش به گوشم رسید... (قاضی) انگاه که کسی ایمانش متزلزل میگردد، اخلاق را هنوز به عنوان امری بدیهی قبول دارد.هنگامی که تجدد گرایی بی خدا میگردد،اخلاق را به عنوان زمینی سخت که هنوز میتوان برآن ایستاد و با قوانینش زیست قبول دارد. نیچه به همه ی اشکال اخلاق حمله میکند، نه برای انکه آدمی را ازقید و بند آزاد کند،بلکه بدان مقصود که باری سنگین تر بردوش انسانها بگذارد. "آن کس که مایل به طرد خداست، بسی سخت تر به اخلاق چنگ میزند." حمله نیچه به اخلاق درهر زمان خاصی به جنبه ای از اخلاق که در آن زمان مدنظراست بستگی دارد.... هیچ یک از داوری های اخلاق برحسب وجود نوع انسانی نباید تفسیرگردد، بلکه این تفسیر باید " برحسب وجود اقوام، نژادها و در واقع بر حسب اقوامی باشد که ناگزیر به اثبات خود برضدسایراقوام و طبقاتی بوده اند که انها نیز خود برآن بوده اند که خویش را قاطعانه از اقوام و طبقات پایین تر متمایز کنند.".... (کارل یاسپرس-نیچه ) میخـــــواهم بی خیالــــت شوم، می بینم واقعــــیت داری و هر روز که تکــــــرار میشوی، به خیالــــــت فرو میروم زندگــــــیم را می بیـــــنی؟ تلاشی ناگـــــزیر برای زنده ماندن، در زمانی بین واقعـــــیت و خیالـــــت.... (قاضی) ریشه در خون دارد و نمی افتد شاخه هایش عقابان جوانند که با دهان بسته فریاد می زنند با دست بریده گیتار و در مزارع نیشکر مرگ و زندگی به دشمن و دوست هدیه میکنند استادیوم سانتیاگو بولیوی چیتگر نام های دیگر زندگی اند چه شکوهی دارد آزادی با چه گوارا و خارا و گلسرخی (رجب زاده)

از نگاه محمود احمدی نژاد، «هوگو چاوز زنده است تا عدالت و عشق و آزادی زنده است. او زنده است تا ايمان و پاکی و انسانيت زنده است.»
وی افزوده است: «ترديد ندارم که او بازخواهد گشت و به همراه همه صالحان و
حضرت مسيح و تنها باقيمانده از نسل پاکان، انسان کامل، خواهد آمد و جامعه
بشری را در استقرار صلح و عدالت کامل و مهربانی و کمال ياری خواهد کرد.»

اکثر
دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که
میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که
بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته،
حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.
اما يکی از آنها چنين نوشت:
اول
بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين
کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم
همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک
نمیکند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای
مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و
اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از
پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين
عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد،
میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.
با در نظر
گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد
ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را
بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر
روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.
اما
راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه
جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار
نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه
است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود!
در واقع پرسش در این است،که آیا جهنمی هم وجود دارد که یخ بزند.
منبع:http://silencieux.bitrin.com
فیدل
کاسترو رهبر سابق کوبا روز یکشنبه برای شرکت در انتخابات پارلمانی و
انداختن رای خود در صندوق بعداز ماه ها در ملاء عام ظاهر شد.حضور کاسترو برای شرکت در انتخابات تنها نکته چشمگیر این انتخابات است . در انتخابات پارلمانی کوبا احزاب مخالف حضور
ندارند و پیش بینی می شود بی هیچ تردیدی رائول کاسترو برادر فیدل کاسترو
بار دیگر در اواخر ماه فوریه زمام امور کشور را به عنوان رئیس جمهور در دست
بگیرد.
بنا به گزارش آژانس اطلاع رسانی ملی کوبا، کاسترو رای خود را در
صندوق رای گیری میدان انقلاب شهر هاوانا به صندوق انداخت، محلی که تا پیش
از بیماری شدید در ژوئیه دو هزار و شش میلادی و انتقال قدرت به برادرش
رائول همواره در همان جا رای می داد.
رهبر هشتاد و شش ساله کوبا از بیست و یک اکتبر تا کنون در ملاء عام ظاهر نشده بود.
حدود هشت و نیم میلیون کوبایی روز یکشنبه برای انتخاب ششصد و دوازده عضو پارلمان خود به پای صندوق رای رفته اند.


مایاکوفسکی روز 14 آوریل 1930 در پی بن بستی عاطفی و نیز ممنوع الخروج بودن از خاک شوروی با شلیک گلوله به قلب خود به زندگیش پایان داد.وی پیش از مرگ بر برگهای نگاشت: «برای همه... میمیرم...»

فیدل کاسترو، رهبرانقلاب کوبا درانتخابات پارلمانی این کشورنامزد شده و وارد رقابت در عرصه سیاسی میشود. دوره کنونی پارلمان هفته گذشته پایان یافت واعضای جدید قرار است پس از
انتخابات کارخود را درماه فوریه سال آینده میلادی آغاز کنند.
فیدل کاسترو 86 ساله درسال 2006 به دلیل بیماری ازسمت خود به عنوان رئیس
جمهوری کوبا کنارهگیری کرد و جای خود را به برادرش رائول کاسترو داد.
منبع : http://isna.ir
کمونیست ها معتقد بودند که چون دولت شوروی حکومت کارگر و دهقان است ادبیات آن نیز باید توسط همین طبقه بویژه کارگران آفریده شود. در دهه اول پیروزی انقلاب اکتبر کمونیستها شعار « برای
ادبیات کارگری»- را مطرح کردند، که هدف اصلی آن خلق آثار ویژه کارگری توسط
کارگران برای خود کارگران بود. بر اساس نظر تئوریسین های مکتب رئالیسم
سوسیالیستی هیچ کس بهتر از خود کارگر واقعیت زندگی او را نمی تواند به تصویر
بکشد.
به نظر حزب کمونیست ادبیات کارگری باید در پیروی از ادبیات کارگری روسیه شکل می گرفت که نماینده این ادبیات مایاکوفسکی بود. باگذشت زمان شاعران از ادعاهای طرفداران ادبیات کارگری روی برگرداندند و به سراغ قالبهای سنتی پیشین رفتند...

| www . night Skin . ir |


